زين الدين محمود واصفى

180

بدايع الوقايع ( فارسى )

از تو صد پاره جگر دهانان چون گل * گل‌رخان از تو فرورفته به خود چون غنچه دلم از ناوك اغيار جدا نيست بلى « 1 » * هست با خار در اين باغچه مقرون غنچه از لب لعل تو اى گلرخ ليلىوش من * شده آغشته به خون چون دل مجنون غنچه از پى خندهء لعل لب و تفريح دلت * در چمن بهر تو شد حقهء معجون غنچه ابر بگذشت چو بر طرف چمن ژاله‌فشان * گشت همچون دهنت پر در مكنون غنچه از تو گفتند كه خوبان چمن دلخونند * گل يقين گشته ولى مانده مظنون غنچه مى ندانم ز چه دلتنگ فرورفته به خود « 2 » * در زمان ملك ملك فريدون غنچه خان عبيد اللّه غازى كه دل اعدايش * ته به ته خون شده از كوكبه‌اش چون غنچه مه و خورشيد و نجوم از چمن همت او * هست اوراق گل و گنبد گردون غنچه درج لعلى است پى زيور تاج و كمرش * زنگ بسته است ز بس مانده مدفون « 3 » « * » غنچه

--> ( 1 ) - B : ولى ( 2 ) - C : به خون ( 3 ) - C ، B 2 : ماندهء مدفون ( * ) س 21 : ز بس ماندن و مدفون